اون ته دلم، وقتی که از رضایت کلی رد می شی، می بینی یه نقاط سیاهی هستند که مدام روی مخت راه می رند.
روانم به جد از مسائلی که می بینم، دلم می خواد ببینم و یا در حسرت آن هستم در آزار است.
خیلی سخته،
مشکل این جاست ته دلم از این که در کلالم و رفتارم جوری عمل می کنم که نیستم و به سبب ارزش داوری بقیه آن عمل را داشته ام، نگرانم.
این که در کلام ،خود را به گونه ای نمایش می دهم که می خواهم باشم نه آنکه هستم خیلی روی مخ من است. این که از کتاب هایی حرف می زنی که فقط تورق زده ای و جوری می گویی که انگار تمام آن را می دانی.
این که از سفرهای فرنگ می گویی و کارهای کوچک را بزرگ می کنی
این که هر وقت حرف می زنی از خودت بدت می آد
این که حتی در خیال هم . . .
این که مدام برای دیگران نسخه می پیچی که مقایسه نکن، همه تلاش را انجام بده، فقط به عقل نظری و وجدانت رجوع کن، این که خوش بینی و امید انتخاب ما هستند و . . . همه برای کسی که خودش عامل به آن نیست مسخره شده است.
تعادل کار علمی، اجرایی و حمالی را از دست داده ام.
من اگر به کار درست برنگردم نابود می شوم.
هندونه هایی که هر کدام به وسعت یک کار بزرگ است.
دانشگاه و این همه کارهایی که همه اش تعهد آور است، همگرا، لارک، رویان همه وقتم را می بلعد و فقط من می مونم و هزار راه نرفته و حسرت کارهایی که نمی فهمم.
باید زمانی را برای تحقیق شخصی، مطالعه شخصی، ورزش و سلامتی قرار دهم. وگرنه نابود می شوم.
واقعا خسته ام و شنبه ترم شروع می شود.
خلاص
برچسب:
نویسنده: رضا کریمیان